تاریخ انتشار:۰۴ مرداد ۱۳۹۶در ۸:۱۸ ق.ظ کد خبر:22410

نهم مرداد روز جنگلبان

دل نوشته ای برای تو که یک جنگلبانی! / هادی شفیعی

از ارتفاعات 1200 متری ماسوله رودخانه پایین آمدم، در چایخانه سنتی ماسوله لحظه ای درنگ کردم، هر پنجره اش چشم انداز بی نظیری داشت، جایی که انگارسقف اش چسبیده به آسمان بود. جنگل چادر سبزش را بر قامت برافراشته البرز پهن کرده بود و هاله ...
از ارتفاعات ۱۲۰۰ متری ماسوله رودخانه پایین آمدم، در چایخانه سنتی ماسوله لحظه ای درنگ کردم، هر پنجره اش چشم انداز بی نظیری داشت، جایی که انگارسقف اش چسبیده به آسمان بود. جنگل چادر سبزش را بر قامت برافراشته البرز پهن کرده بود و هاله ای از مه کمرکش کوه را فراگرفته و بسان تابلویی شورانگیز گوشه ای از جلوه های خلقت خداوندی را به رخ همگان می کشید، راستی نقاش روزگار چه رنگ و لعابی به این طبیعت داده است؟!.
 مردی میانسال در کنارم می نشیند خود را جنگلبان معرفی می کند، او می گوید از کودکی عاشق جنگل بوده ام، درختان را مثل بچه هایم دوست می دارم، ابا اجدادم و پدربزرگم سربازان میرزا کوچک جنگلی بودند. آنان در رکاب میرزا با قشون خارجی جنگیده اند.
« فرامرز برزو» جنگلبان اهل شهرک تاریخی ماسوله است، او محافظ ۴۵۸ هکتار از طرح جنگل کاری اشکلیت ماسوله است…  کوله پشتی، داس، چکش و میخ همراهان همیشگی اویند.
« برزو» روزی ۷ تا ۸ کیلومتر پیاده می رود تا سیم خاردارهای اطراف نهال های کاشته شده را ببیند و نگذارد دام به حوزه استحفاظی اش ورود پیدا کرده و به نهال های جوان آسیب بزند.
فرامرز برزو نگاهش به جنگل آمیخته به عشق و احساس بود. او  می گفت من لحظه لحظه بزرگ شدن نهال ها را می بینیم و لذت می برم با اینکه چندین ماه جیره و مواجبی نگرفته ام اما از کارم دلزده نیستم.
از جنگلبان ماسوله ای که سرما و گرما از پا نمی شناخت پرسیدم عموجان، تو این ارتفاعات فقط یک داس همراه داری آیا این برای حفاظت ات کفایت می کند؟
برزو تبسمی زد و مرا به یاد فیلم ” با گرگ ها می رقصند” انداخت. در جنگل گردشی ام بارها گرگ و خرس دیده ام، با پلنگ روبه رو شده ام، از گراز دیگر نپرس فراوان. به چشمانم زل می زنند انگار آنان هم با من دوست شده اند.
او با آب و تاب گپ می زد انگار منتظر بود کسی پیدا شود تا یک عمر دلواپسی هایش را با او تقسیم کند .
فرامرز برزو ۴ سر عائله دارد و تمام دل نگرانی هایش حفاظت و نگهداری از نهال های اشکلیت ماسوله است، او آنقدر ماخوذ به حیا بود که به من گفت نمی خواهم بنویسی که ما جنگلبانان برای گذران زندگی چه سختی هایی را تحمل می کنیم.
… با خود فکر می کردم خدایا این وفاداری به جنگل و این عشق به طبیعت با این اوضاع وانفسا با چه قیمتی می تواند ادامه داشته باشد!
منبع: پایگاه اطلاع رسانی پیام طبیعت


ارسال نظر براي اين مطلب مسدود شده است.

Go to TOP